فالگیر

كندوي آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبورهاي نور ز گردش گريخته
در پشت سبزههاي لگدكوب آسمان
گلبرگهاي سرخ شفق، تازه ريخته
كفبين پير باد در آمد ز راه دور
پيچيده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، ميهمان درختان كوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش
در هر قدم كه رفت، درختي سلام گفت
هر شاخه، دست خويش به سويش دراز كرد
او دستهاي يك يكشان را كنار زد
چون كوليان، نواي غريبانه ساز كرد
آنقدر خواند و خواند كه زاغان شامگاه
شب را ز لابلاي درختان صدا زدند
از بيم آن صدا، به زمين ريخت برگها
گويي هزار چلچله را در هوا زدند
شب همچو آبي از سر اين برگها گذشت
هر برگ، همچو پنجه دستي بريده بود
هرچند نقشي از كف اين دستها نخواند،
كفبين باد، طالع هر برگ ديده بود!
نادر نادرپور
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: