آتش باشی
برای تو هیزم میشوم
دریا بروی
پارو
تو همیشه درست پنداشتهای
دل من
شبیه تکه سنگی است
که میخواهم
تو با همه خستگیهایت
یک لحظه
به من تکیه کنی …
شمس لنگرودی
برچسبها:
خانه شعری و هنری (راد) شعر و هنر
|
||||||||||||||||
|
شمس لنگرودیبرچسبها: بیا، گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه، داشته باشد، بیا گناه کنیم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم بیا به نیم نگاهی و خندهای و لبی تمام آخرت خویش را تباه کنیم نگاه، نقطه آغاز عاشقیست، بیا که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم اگر بخاطر هم عاشقانه برخیزیم نمیرسیم به جایی که اشتباه کنیم برای سرخوشی لحظههات هم که شده است بیا، گناه ندارد به هم نگاه کنیم فرامرز عرب عامری برچسبها: نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 دی 1391برچسب:شعر داوودشیرزاد,
توسط داوود شیرزاد رادجلالی
نمک سود گشته چشمانم
اینقدر که به راه ت اشک ریخته شورش را در آوردی برگرد. (داودشیرزادراد) برچسبها: چـه می شـود مگـر ؟
یکبــار هـم دسـت مرا بگـیری نمی بینـی ؟ همیشـه زودتـر از همه اتفـاق هـا افتـاده ام... سهیـل مظهــری برچسبها: نوشته شده در تاريخ جمعه 8 دی 1391برچسب:دانلود شعر ماندگار علی کوچیکه از فروغ فرخ زاد با صدای خسرو شکیبایی در آدرس : http://s3,picofile,com/file/7387206234/ali_koochike_8_2,mp3,html,
توسط داوود شیرزاد رادجلالی
دانلود شعر ماندگار علی کوچیکه از فروغ فرخ زاد با صدای خسرو شکیبایی در آدرس : http://s3.picofile.com/file/7387206234/ali_koochike_8_2.mp3.htmlبرچسبها: نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 7 دی 1391برچسب:داوودشیرزاد(راد),
توسط داوود شیرزاد رادجلالی
کلام آخر اشک هایم بود
وقتی که در قاب پنجره تصویر رفتنت را بدرقه می کرد. (داودشیرزادراد) برچسبها: نفسهایت را در دستانم حبس کن
میخواهم هوای تو در شهر دست به دست بچرخد، تا گوش پنجره ها را پرکند نبض آینه ها در دست توست کمی آرام تر موهایت را باز کن حامد شهروئی برچسبها: نوشته شده در تاريخ یک شنبه 3 دی 1391برچسب:داوودشیرزاد,
توسط داوود شیرزاد رادجلالی
استعاره ای از باران
در هوای شرجی چشمانت شورابه ای به تشنه کامی ام شده گیلانه. (داودشیرزادراد) برچسبها: زندان شب يلدا ( هوشنگ ابتهاج )
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم برچسبها: |
![]() |
||||||||||||||
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک |