خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهلهی سم او ز خواب
اسب سفید وحشی اینك گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناك
سم میزند به خاك
گنجشك ای گرسنه از پیش پای او
پرواز میكنند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز میكنند
اسب سفید سركش
بر راكب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشدهی اوست
میپرسدش ز ولولهی صحنه های گرم
میسوزدش به طعنهی خورشید های شرم
با راكب شكسته دل اما نمانده هیچ
نه تركش و نه خفتان، شمشیر، مرده است
خنجر شكسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است
اسب سفید وحشی! مشكن مرا چنین
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشهی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنهی من
اسب سفید وحشی
دشمن كشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته كینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شكر بوسه های مهر
دشمن كمان گرفته به پیكان سكه ها

نظرات شما عزیزان:
برچسبها: